|
تولدت مبارک ماه زمینی .... چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! سلام به دوستای گلم امروز شدم 23 ساله ...وایییییییییییی یعنی 23 سال عمر کردم هاااااااااااا چه زود گذشت. خب دوستای گلم میخوام واسه یه مدتی شایدم واسه همیشه ازتون خداحافظی کنم چون این روزها سرم شلوغه و وقته وبلاگ رو ندارم دیگه، اما اگه یه روزی سرم خلوت شد حتما میام و دوباره آپ میکنم دلم واسه همتون تنگ میشه بهتون حتما سر میزنم...خوبی بدی دیدید حلال کنید التماس دعا
هر قاصدکی یک پیامبر است . ساکت و ساده و سبک بود ، قاصدکی که داشت می رفت . فرشته ای به او رسید و چیزی گفت . قاصدک رو به فرشته کرد گفت : اما شانه های من ظریف است . زیر این خبر می شکند من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ...
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده.. حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند - یک نفر با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه هایش - تو را دوست میداشت
آقای من! غروب، بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش میکشد؛ سنگینی پلکهایم و نگاهی که دین را از یاد برده. کورکورانه زیستن را خوب آموختم. توان نوشتن ندارم. واژههایم گرد و غبار گرفته. باور کن که باورت کردم. بیتو زندگیم را تمام کردم. حالا نفس کشیدن، منت سرم میگذارد. حس میکنم هوای اینجا سرد و سنگین است. ببین نقاشی عشق میکشم و گم شدن در نگاه تو که آرامش میدهی. آری، نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد، اما… اگر از منتظرانت بودم چون دیده نرگس نگرانت بودم با این همه رو سیاهی و سنگدلی ای کاش که از همسفرانت بودم میلاد نور مبارک
سلام به همه ی دوستای عزیزم از اینکه یه مدت کم بهتون سر زدم معذرت میدونید که فصل امتحانات بود و نمیشد زیاد پای اینترنت بود امیر المومنین (ع) میفرمایند: خیلی وقتا به این فکر میکنم که اصلا هدفمون از زندگی چیه؟پول در بیاریم؟تحصیلاته عالیه؟زندگیه مجلل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟رسیدن به کمال؟منتظر واقعی آقا؟ به کدومشون رسیدیم؟ پول،مقام،خونه،ماشین،همه ی اینها فانی هستن و متاسفانه تنها چیزی که خیلی ها به دنبالش هستن تو این دنیا.... چند نفرمون تا به حال درست و بجا بندگیه خدا رو کردیم؟اصلا معنیه واقعی بندگی رو میدونیم؟یه نگاه به خیابونا بندازیم،مدلهای روز که هر روزم بدتر از روز قبل،خانوما که تو نوع پوشش شبیه آقایون شدن،آقایونی که نوع آرایش صورتشون شبیه خانوماست...تا کی باید ادامه بدیم،واقعا یه لحظه فکر کردن این جماعت چه آقا چه خانوم فرقی نداره که چرا باید اینجوری در معرض نمایش باشن،چه لذتی بهشون دست میده،این روزا فکرم خیلی مشغوله ،به خیلی چیزا فکر میکنم،به اینکه خودمم خیلی احتیاج به اصلاح شدن دارم،احساس میکنم ثبات شخصیتی ندارم،مثلا وقتی میخوام برم مهمونی یا عروسی خیلی سعی میکنم همونجوری برم که تو محیط دانشگاه هستم منظورم با چادره اما نمیتونم انگار واسم عادت شده گرچه همیشه سعی کردم ساده تیپ بزنم و جوری که جلب توجه نشه اما احساسه بدی بهم دست میده وقتایی که با مانتو بیرون میرم و واسه همین دارم سعی میکنم از این به بعد همه جا چادری باشم،از نگاهای خبیث و هرزه متنفرم از اینکه آدمو به چشمه یه ...نگاه میکنن ... دلم خیلی گرفته از این دنیا و آدماش،چقدر بی وفایی ها زیاد شده،نامردی،انسانیت به معنای واقعی...واقعا چرا باید اینجوری باشه؟؟؟؟؟اخه مگه این دنیا چی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این روزا دلم واسه یکی از دوستام که قبل از عید از دستش دادم و خیلی واسم عزیز بود تنگ شده،خدا کنه یه شب بیاد به خوابم باهام حرف بزنه تا آروم بشم...همش به این فکر میکنم تو این مدت منو میدیده و من چه راحت گناه میکردم، به خودم و ستاره ی عزیزم قول دادم که از این به بعد بیشتر مراقبه اعمالم باشم ،ستاره نمونه ی یک زن واقعی بود خیلی چیزا بهم یاد داد ،خیلی چیزا ازش یاد گرفتم،این روزا دلم واسش لک زده ای کاش بود و باهام حرف میزد،از خدا میخوام روحشو شاد نگه داره و بهترین درجات رو بهش بده،قول دادم که کمتر گریه کنم تا دیگه عذاب نبینه....امروز سالگرد پدر ستاره س، خدا به مادر و برادرش صبر بده ،خیلی سخته خیلییییییییییی .... این دل پر از گناه هست و محتاج دعا... ویر : زندگی از سه جزء تشکیل شده است:آنچه بوده ، آنچه هست و آنچه خواهد بود.بیائید تا از گذشته برای حال استفاده کنیم و در حال چنان زندگی کنیم که زندگی آینده بهتر باشد. شکل دادن به زندگی وظیفه خودمان است به صورتی که آنرا بسازیم ، این بازسازی مایه زیبایی و یا مایه شرمساری ما می شود. امیدوارم بتونیم جوری زندگی رو بسازیم که مایه زیبایی باشه... خدایا آن ده که آن به
مینویسم بی اختیار
گریه نکن
امروز می خواهم تو را به نام بخوانم
در دو چشمش گناه می خندید
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب فروغ
|
About![]()
توی دل من با شما غم فرق دارد ضجه کمی با اشک نم نم فرق دارد
Home
|